تاج السلطنه
8
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
با افتخار است . و باز همين مادرها است كه امروز ما را دچار يك نوع بدبختى و غفلت استقلال شكنانهاى نموده ، در اسفل السافلين دچار و سرگردان نمودهاند ؛ و به كلى ، آن احساسات وطنپرستانه و آن جديت تجددپرورانهى باشرفانه ، را از به دو طفوليت مىرانيدهاند ؛ و جز خورد و خواب [ و ] اخلاق بد تنپرورى ، چيزى به ما نياموختهاند . فرق است ميان آنكه يارش در بر * با آنكه دو چشم انتظارش بردر « 1 » فرق است بين آنچه در طفوليت به شخص القاء بشود ، تا آنكه پس از فرا گرفتن خرافات و حركات نالايق ، در عين شباب خودآرايى نموده ، تقليد از همسايگان نمايد . هرچند انسان عاقل باشد ، امكانپذير نيست چيزهايى كه در طفوليت تحصيل نموده از خود دور كند . و اگر هم بخواهد همرنگ جماعت بشود ، صورت است ، سيرت نيست . پس ، اول باب سعادت از مادر به روى اولاد گشاده شود . و بدبختانه ، اين باب سعادت به روى من مسدود ، و تمام بدبختىهاى عظيم دورهى عمرم از اينجا شروع شد : دايهاى از اواسط الناس براى من معين شد ؛ دده و ننه « 2 » هم از همان قسم . و اين دده ، مخصوصا بايد سياه باشد ؛ زيرا كه ، بزرگى و بزرگوارى آن عصر ، منوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته ، الا تغيير جلد ، - و اگر به نظر انصاف بنگريم ، در درگاه پروردگار سياه و سفيدى منظور نيست - بيچارهها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده ، « زرخريد » مىگويند . مثل بهايم ، اين بيچارهها را با پول بيع و شرى نمايند . و چون [ 5 ] سراى سلطنتى بود و مادر من در اين حرمسراى محترم بود و پدر مادر من چند سال به حكومت كرمان [ و ] بلوچستان مفتخر و سرافراز بود ؛ بدين جهت ، از اين ددهها ، بندهها ، زرخريدها در منزل ما به وفور بود . پس ، از همين جنس يك بدل ددهى ديگر گهواره جنبان هم براى ما معين و معلوم شد ؛ و اطاقدار ، صندوقدار ، رختشوى هم باز از همين جنس . از آنجايى كه به اين طايفهى بدبخت به نظر احتقار هميشه نگاه كردهاند و با بهائم و وحوش فرقى نگذاشتهاند ، اين بيچارگان در وادى جهل نشوونما يافته و واقعا « ح » را از « ب » تميز نمىدهند ؛ چه رسد به اجراى قوانين و رسومات متمدنه . اينها بودند اشخاصى كه بايد مرا بزرگ و تربيت نمايند ؛ به اضافهى خواجه باشى هم از همين جنس . و تكليف اين خواجه باشى هم اين بود كه : مردم را به تعظيم و تكريم اين بچهى شيرخواره امر نموده ؛ اگر كسى برحسب اتفاق ملتفت اداى وظيفه نمىشد ، با چوب دست بايد از قرار مقدور بكوبد . اينها بودند اشخاصى كه بايد در تحت حمايت و پرستارى خودشان ، من بيچاره را بزرگ نمايند . و من ناچار بايد مرباى اين مربىهاى مخصوص شده ، مرغوب واقع شوم . نظر به احترامات سلطنتى و توسعهى جا و مكان ، منزل من و اتباع من دور و جدا از منزل مادرم ؛ و روزى دو مرتبه ، با اجازه مرا به حضور مادر محترمهام برده و پس از
--> ( 1 ) - اصل : دربر . ( 2 ) - اصل : نهنه .